امروز : ۲۸ شهریور ۱۳۹۶
تبلیغات   |   درباره ما   |   تماس با ما
تبلیغات

    Sorry. No data so far.

سامانه پیام کوتاه
سامانه پیام کوتاه سنگسر نیوز
پیش بینی آب و هوا
مهدیشهر
شهریور ۲۹, ۱۳۹۶, ۱۲:۳۴ ق.ظ
 

صاف
23°C
رطوبت: 17%
سرعت باد: 0 m/s شمال
اطلاعات بیشتر...
 
آمار سایت
  • 1,257
  • 970
  • 3,361,759
  • 1,104
  • 3,697
  • فروردین ۱۰, ۱۳۹۶

بزغاله کوچک من

محمود حیدریه

در دوران کودکی علاقه عجیبی به حیوانات داشتم و از همه اونها بیشتر عاشق بره و بزغاله های کوچک (خالک) بودم. بره و بزغاله هایی که در تابستان به دنیا می اومدند و ما بچه ها به خاطر اونها از خوشحالی تو پوست خود نمی گنجیدیم.
معمولا خالکها رو یکی دو هفته اول شبها به همراه گله نمی فرستادند چون ممکن بود به خاطر خستگی خوابشون ببره و گم بشن.
صبحها نزدیک ساعتی که گله به خیل می اومد خالکها رو بغل می کردیم و به پیشواز گله می رفتیم. چه کیفی داشت وقتی مادر خالک غرغر کنان از گله جدا می شد و به سوی ما می دوید و ما پرواز خالک به سوی مادر، شیر خوردن و نوازشهای مادر رو تماشا می کردیم. خالکها معمولا با آدم زود اخت می شدند. بازی کردن با اونها یکی از سرگرمیهای اصلی ما بود. ما جلو می دویدیم و اونها به همراه ما.
یادمه یکی از همون سالها بزغاله کوچکی داشتم که خیلی آدم خو* بود و من چقدر وابسته بودم بهش. صبحا اگر یه کم دیر از خواب پا می شدم اونقدر دور و برم ورجه وورجه می کرد و از روم رد می شد و سر و صدا می کرد تا مجبور بشم از خواب پاشم.
راستی اینو هم بگم که بزرگترا کلا از وجود خالکها خوشحال نبودند. می گفتند اینا بدموقع به دنیا اومدند و مادراشون لاغر میشن. خالکها وقتی وارد ماه دوم یا سوم زندگیشون می شدند و چاق بودند در معرض کشتن قرار می گرفتند.
آخرای تابستون بود و خالک بزغاله ام رو دیگه شبها نگه نمی داشتیم و همراه گله می رفت. با این حال روزا که همراه گله به خیل می اومد فرصتی بود باهاش بازی کنم.
یه روز نزدیک ظهر تو چمن داشتیم دله ورکو** بازی می کردیم و گله تازه به خیل رسیده بود. یهو چوپانمون نفس زنان اومد و بهم خبر داد بابام می خواد بی توجه به علاقم به خالک بزغاله اونو بکشه. بابایی که اون موقع ها خیلی جدی بود و ما ازش حساب می بردیم.
خلاصه دوان دوان خودمو به گوت رسوندم و دیدم ای دل غافل، کاسه آب جلو بزغاله نازنینم گرفتند و اون بیچاره هم که قضیه رو فهمیده بود حسابی سر و صدا می کرد. تازه وقتی منو دید سر و صداش بیشتر شد. انگار می گفت بیا منو از دست اینا نجات بده. نمی دونم چی شد تمام ترسم از پدر یه دفعه ریخت و بزغاله رو از دستشون قاپیدم و در حالی که زار می زدم بزغاله در بغل، فرار کردم. آنچنان گریه می کردم که تمام خیل متوجه قضیه شدند. یکی دو ساعت بعد بالاخره با وساطت مادرم و بقیه به خونه برگشتم. انتظار داشتم عصبانیت پدر رو ببینم اما چیزی که دیدم برعکس بود. خنده های پدرم که انتظار چنین جسارتی رو از من نداشت.
اون سال به خاطر این حرکت من، بزغاله زنده موند و سال بعد برای خودش نر بز (کل) خوبی شد و باز به اصرار من چند سال دیگه زنده موند. جالب اینجا بود که با وجود بزرگ شدن، آدم خو بودنش رو حفظ کرده بود.
هنوز که هنوزه صداش تو گوشمه!

پانوشت :
* آدم خو : صفت حیوانی که با انسان زود اخت می شود و از دست آدم فرار نمی کند.
** دله ورکو : نوعی بازی محلی سنگسری که معمولا در سنین کودکی و نوجوانی در چمن ییلاق بازی می کردیم. طریقه بازی به این نحو بود که دو گروه می شدیم یک گروه نقش سگ رو بازی می کردند و گروه دیگه نقش گرگ. هر گروه محدوده دایره ای داشت که در حکم خانه بود. کفشها هم به مثابه گوسفند و در اختیار گروه سگها بود. سگها وظیفه داشتند نگذارند گروه گرگ کفشها رو از اونها بگیرند و اگر موفق می شدند کفشها رو از دست ندهند و گرگها رو به خونه خوشون بکشند، برنده می شدند. گروه گرگ هم اگه موفق می شد تمام کفشها رو از گروه سگ بگیره و بعد هم تک تک سگها رو به خونه اش بکشه، برنده می شد. بازی جانانه ای که چالاکی، سرعت و قدرت افراد در موفقیتشون نقش اساسی داشت  و برای ما بسیار هیجان انگیز و جذاب بود.

برچسب‌ها,

۱۶ پاسخ به “بزغاله کوچک من”

دیدگاهتان را بنویسید

*

این مطالب را هم بخوانید ...