امروز : ۳ مهر ۱۳۹۶
تبلیغات   |   درباره ما   |   تماس با ما
تبلیغات

    Sorry. No data so far.

سامانه پیام کوتاه
سامانه پیام کوتاه سنگسر نیوز
پیش بینی آب و هوا
مهدیشهر
مهر ۳, ۱۳۹۶, ۴:۴۱ ق.ظ
 

صاف
22°C
رطوبت: 17%
سرعت باد: 0 m/s شمال
اطلاعات بیشتر...
 
آمار سایت
  • 11
  • 1,056
  • 3,367,552
  • 1,104
  • 3,697
  • فروردین ۱۰, ۱۳۹۶

سمفونی شگفت بابونه های سرخ ، رمانی برای همه


علی شادکام
بابونه های سرخ،وقتی قرار باشد موضوع یک سمفونی باشند،حتما تمی عاشقانه به خود میگیرد،بستری که نویسنده ی این رمان یعنی سمفونی بابونه های سرخ برای اثرش در نظر گرفته،اما در روایتی تاریخی،روایتی تاریخی از دوران صفویه،در اصفهان،در محله جلفا،میان خانواده ای ارمنی،…
حاشیه هر اثر میتواند تاثیر بالایی بر ذهنیت خواننده قبل از مواجه با اثر ایجاد کند،وقتی خواننده در صفحه اول با عنوان پیشگفتار مترجم روبرو میشود،یکبار دیگر به شابک مراجعه میکند و متوجه میشود که نه،مترجمی در کار نیست،این یک رمان است،اما قصه چیست؟و بعد با صداقت حرف یک مترجم در مورد اسنادی مواجه میشود که باید مورد ترجمه قرار بگیرند،یا یک نویسنده دومی وارد قصه میشود که باید روایت را از زبان او بشنویم،و بعد ترجمه اسناد آغاز میشود و به قصه دیگری میرود،این جهانهای درونی داستان و شیوه ای که نویسنده انتخاب کرده است خیلی شبیه به شیوه ی امبرتو اکو در رمان طویل بائو دولینو است،در بائو دولینو هم ،اکو که گذشته از داستان نویسی یک محقق و پرفسور دانشگاه در رشته های زبان و تاریخ است،از یک متن نوشته بائو دولینو که پر از خط خوردگی ها و غلط های املایی است روایت را آغاز کرده و کم کم وارد قصه ی زندگی بائو دولینو میشود.
البته در فصل دوم رمان سمفونی بابونه های سرخ،نویسنده پارا فراتر از این گونه روایت که بعضی آنها را فراروایت داستانی میخوانند، شده و به محدوده داستان شگفت وارد می شود. هراچ یا همان مترجم –نویسنده دوم- بعد از قدم زدن بر سی و سه پل از تونل زمان عبور کرده و به دوره میناس، نقاش همدوره و دستیار رضا عباسی، نویسنده اسناد قدیمی به زبان ارمنی – نویسنده سوم –می رود و با محبوبعلی ارمنی تازه مسلمان شده سپاه شاه عباش همسفر می شود و داستان با جذابیت خاصی در فضای شگفت انگیز ما بعد الزمانی آن پیش می رود.
اکو نظریه پرداز بزرگ عصر ما در زمینه ادبیات و زبان، در مقاله های که تحت عنوان« شاید نام گل سرخ» جمع آوری و خوشبختانه به فارسی هم برگردانده شده اند، یک تقسیم بندی برای خوانندگان رمان و داستان در نظر میگیرد که خوانندگان را بر طبق آن به دودسته یا نوع مجزا میکند.اولین گروه را خوانندگان تجربی می نامد،خوانندگانی که اثر را با دقت میخوانند و به نکات ریز و قابل توجه ای در متن می رسند و از متن لذت خوانش را می برند و در جهانی که نویسنده خلق کرده است وارد می شوند و در آن تنفس میکنند.که عموم خوانندگان جدی داستان و رمان ها از این گروه هستند،و دسته دوم را خوانندگان الگو مینامد.این خوانندگان افرادی هستند که در هوانش داستان همتراز نویسنده و حتی بالاتر از او و آگاه تر از او با جهان داستان برخورد میکنند و در پی کشف حقایقی از درون متن بر میآیند که گاها از ناخود آگاه نویسنده به تحریر در آمده و شاید نویسنده خود از دلیل حضور بعضی از آنها و احتمالا تاثیر پذیری از جایی دیگر خبر نداشته باشد.
این خاصیت خوانندگان الگو تنها محدود به کشف حقایق مخفی نمی شود.به عنوان مثال،وقتی در فصل دوم رمان وقتی هراچ فاصله کلیسا را تا پل خواجو و بعد چهار باغ بالا را تا خانه اش طی میکند و زمان آن را تخمینی چهل دقیقه اعلام میکند،یک خواننده اصفهانی که از قضا اهل پیاده روی هم هست اعلام میکند که خیر،این مسیری که شما عنوان کرده برای منی که هر روز پیاده روی می کنم و سی و یک ساله هستم و در وضعیت بدنی خوبی هستم،یک ساعت طول میکشد پس چطور هراچ که شصت و پنج ساله است و باید سرعت کمتری در پیاده روی داشته باشد این مسیر را در چهل دقیقه طی کرده؟پس احتمال میرود که یا هراچ در نقل واقعه زیاده روی کرده و مسیر خود را پر و پیچ خم کرده تا خواننده را بوجود بیاورد و یا نویسنده خواسته از او سوپرمنی بسازد که قدم هایش هرکدام ۱ و نیم متر باشد.
و شاید یک خواننده الگوی دیگر،ترجمه آیه ای از انجیل متی را در فصل اول به شکلی دیگر خوانده باشد و این دلیلی برای کاوش او در زبان نویسنده باشد.
و البته باید عنوان کرد که خواننده الگو ی یک متن بودن مستقل از کیفیت یک متن است،حتی اگر از منظر روانشناختی هم به این نظریه نگاه بنگریم،کیفیت اثر داستانی به کل به کنار میرود و ماهیت درون متنی آن مورد توجه قرار میگیرد،اما متونی که نویسنده آنها با ابزار نمادین و نشانه ها حقایقی را متن برای کشف توسط خواننده در اختیار می گذارد،لذت این قسم خوانندگان را بیش تر می کند.
نویسنده همچنین در فصل اول نگاهی هم به تصویر سازی های رمان بوف کور صادق هدایت داشته است که این خود یک جذابیت نوستالژیک را برای خواننده به ارمغان میآرود،تصویر سازی از قسم روی قلمدانی که این در پرده نقاشی اساتید نگارگر اصفهانی نمایان میشود و میناس رنگ ساز دستار آویزان شده ازسرش را به بهانه ی بانوی بابونه های سرخ حیران میکند.و با این تصویر همان کاری را میکند که عباس معروفی در پیکر فرهاد کرده است.از توضیح بیشتر صرف نظر میکنم چون جذابیت خوانش آنرا از شما دریغ نخواهم کرد.
اما جای گله است که چرا نویسنده فصل چهارم کتابش را ابتر گذاشته و ادامه قصه را روایت نکرده است،و به واقع باید همین گونه گفت که از روایت سرباز زده و ادامه داستان را پی نگرفته و خواننده در عطش ادامه داستان میماند.کتابی که چندان هم قطور نیست و بسیار جا داشت که نویسنده های متعدد برساخته داستان روایت های خود را بازگو کنند و مولف اثر آنها را نظر خوانندگان برساند که متاسفانه پیوند ی چنین زیبا در میانه قطع میشود.این سمفونی زیبا و پر تکنیک که موومان چهارم کوتاهش ناتمام میماند.
در هر صورت با تمام کاستی ها و گله هایی که از نویسنده داریم،لذت خواندن یک روایت تاریخی را با مخلوطی از تم های عاشقانه، شگفت و ماجرایی،و فضایی پر از رنگ ها و تصاویر نگارینه چون نقاشی های دوره صفوی و نگار گری های رضا عباسی و در عین حال شرح حالی از عجیب ترین شاهان تاریخ ایران یعنی شاه عباس صفوی بهانه ی خوبی برای خواندن این اثر است.

 

دیدگاهتان را بنویسید

*

این مطالب را هم بخوانید ...