امروز : ۳ مهر ۱۳۹۶
تبلیغات   |   درباره ما   |   تماس با ما
تبلیغات

    Sorry. No data so far.

سامانه پیام کوتاه
سامانه پیام کوتاه سنگسر نیوز
پیش بینی آب و هوا
مهدیشهر
مهر ۳, ۱۳۹۶, ۴:۴۷ ق.ظ
 

صاف
22°C
رطوبت: 17%
سرعت باد: 0 m/s شمال
اطلاعات بیشتر...
 
آمار سایت
  • 13
  • 1,056
  • 3,367,554
  • 1,104
  • 3,697
  • فروردین ۱۰, ۱۳۹۶

کوه های تهران از نگاه یک دختر خیلخون


از پله های مترو که اومدم بالا، رو به روم ایستاده بود.
زیبایی و سر وجودش به عمق قلبم نفوذ می کرد،مسحور کننده بود.میخکوب بهش خیره موندم،خیلی وقت بود که روی ماهش رو ندیده بودم،قلبم فشرده شد و به چشمام اشک نشست.همیشه دلتنگش هستم،دوری ازش یک کمبود بزرگ تو زندگی ام هست که موجب می شه احساس فقیر بودن کنم.فقر روح
دوست داشتم به سمتش پرواز کنم و تو آغوشش زندگی کنم.آغوشش یک دنیاست،اونجا بدوم،سکوت کنم،نگاه کنم،بخوابم و حتی بمیرم.
احساس می کنم زندگی در آغوش او پاکم می کنه.سبکم می کنه ،بزرگم می کنه،از آلایش ها می شوره منو ، وقتی با او هستم،شهر با آلودگی هاش در برابر عظمت دنیای درونم ، کوچک می شه .
سایه روشن های آفتاب روی چهره راز آلودش نیروی دل بردن صد چندان در او آفریده بود.دوست داشتم خودم رو در آغوشش پهن کنم و از دنیای پرهیاهو و شلوغ رها شوم.
قبلا گاه هر هفته می دیدمش. برای دیدنش اغلب باید به خانه اش می رفتم و تو شهر دیده نمی شد.اما حالا ۴ ماه بود که ندیده بودمش….فقط تماشاش می کردم.
جدا شدن ازش درست مثل جدا شدن از حرم با گنبد بلند آبی و کبوترهای سفیدش،سخت بود اما باید می رفتم.یک لحظه احساس کردم روزی که بمیرم با روح او یگانه خواهم شد و با این دلداری راحت تر خودم را به جدایی از او راضی کردم.
معمولا یک چادر سیاه رو سرش می کنه و از همه رو می گیره.از دورهم نمی تونم ببینمش،لعنت به هر چه که این چادر رو روش انداخت،و اگر نه همیشه آفتاب حضورش از پنجره چشمم،خانه قلبم را روش و دلم را گرم می کرد.می تونستم همیشه لبریز رخوت و مستی و عروج بشم.
تو لحظات راضی کردن چشمم به دل کندن و رفتن بودم که خانومی بهم نزدیک شد و گفت:”عزیزم اتوبوس های شهریار کدوم سمته؟”و بعد هم لبخندی زد و گفت:”معلومه شکمت سیره که ۲۰ دقیقه وا می ایستی، کوه تماشا می کنی.گفتم:”آخه این هوای آلوده تهران ما رو حتی از دیدن کوه هم محروم کرده،مگه چند شب بارون می زنه ؟” ازم تشکر می کنه و در حالی که داره به سمتی که نشونش دادم می ره ،برمی گرده،می خنده و می گه: امیدوارم همیشه شکم سیر باشی.می خندم و می گم:مرسی .
عکسها: تهران،توچال،اردیبهشت ۹۱

 

۶ پاسخ به “کوه های تهران از نگاه یک دختر خیلخون”

دیدگاهتان را بنویسید

*

این مطالب را هم بخوانید ...