امروز : ۲۸ شهریور ۱۳۹۶
تبلیغات   |   درباره ما   |   تماس با ما
تبلیغات

    Sorry. No data so far.

سامانه پیام کوتاه
سامانه پیام کوتاه سنگسر نیوز
پیش بینی آب و هوا
مهدیشهر
شهریور ۲۹, ۱۳۹۶, ۲:۳۵ ق.ظ
 

صاف
22°C
رطوبت: 21%
سرعت باد: 1 m/s جنوبجنوبغرب
اطلاعات بیشتر...
 
آمار سایت
  • 1,477
  • 970
  • 3,361,979
  • 1,104
  • 3,697
  • فروردین ۱۰, ۱۳۹۶

گزارشی از شوق و شِکوه ، یادداشتی از علایق و حسرتهای کوچک من بعد خواندن (سمفونی بابونه های سرخ)


مهدی زارع

دوست‌تر می‌دارم که از همین ابتدا بروم سراغ یک سوال ساده و فارغ از رمان به این مطلب فکر کنم که چرا باید رمان تاریخی نوشت؟
همانطور که بسیاری می‌دانند و من مشکوک هستم؛ از قرار معلوم در دنیای مدرن‌ها و پست‌مدرن‌ها نفس می‌کشیم. این جهان البته نه در اندیشه که بیشتر در شکل و فرم خودش را نشان می‌دهد. بحث من در این لحظه ربطی به زندگی ندارد. از ادبیات صحبت می‌کنم. داستان‌های شهری می‌نویسیم و ستایششان می‌کنیم و برایمان هم مهم نیست که گاهی بدتر از داستانهای عامه‌پسند هم بشوند. مهم این است که شهر در آن باشد و حوادث شهری و غیره و غیره که قبول دارم لازم است. به هر حال وقتی داری در محیطی زندگی می‌کنی که اینگونه است بی‌انصافی است که با اینگونه نوشتن سر عناد بگیری و بد بگویی. می‌خواهم منصف باشم. اگر همین داستانهای رنگ‌به‌رنگ نباشد که دیگر کدام فرهنگ به آینده منتقل شود؟ چه آموزه‌ای تعلیمی شود؟
داستان تاریخی اما به تصور برخی از جهانی دیگر آمده. از دنیای تاریخ و رمانس است که پا به دنیای داستان می‌گذارد و اغلب هم با سوالاتی که واقعیتش را منکر می‌شود روبرو است. نهایت امر هم کمتر به عنوان یک اثر جدی مورد مطالعه قرار می‌گیرد. جای تاسف دارد. درباره فردی داستان بنویسی که پشت پنجره می‌ایستد و به شهر نگاه می‌کند و در ذهنش درگیر رابطه قدیمیش با دختری است که چنان و بهمان، مدرن و پست‌مدرن می‌شوی آن وقت اگر درباره یک شخصیت تاریخی که پر است از ماجرا بنویسی، عامه‌پسندی و به دور از جهان‌بینی امروزی.
مستقل از اینکه تاریخ آبشخور مناسبی برای کشف ماجراهایی است که می‌شود آنها را در هر زمان و مکانی بازنویسی کرد و مستقل از اینکه بالاخره برای درج فرهنگ و تمدن امروزه برای آیندگان باید نگاهی هم به گذشته داشت؛ آنچه موجب می‌شود که داستان تاریخی و داستان تاریخی‌نویسی را بپسندم و به آن به عنوان یک گونه مستقل داستانی اعتنا بکنم این است که این گونه، می‌تواند شاخص‌های پیشین یک جامعه را به صورت روایت مقبول طبع زمان حال بیان کند.
مهمتر از آن اگر تاریخ نویسان به هر علتی؛ خواه رسالت تاریخی و خواه اجرت دربار؛ نخواسته‌اند و یا نتوانسته‌اند در تاریخ دخالتی بکنند؛ داستان تاریخی ثابت می‌کند که نویسندگان می‌توانند و چون می‌توانند محقند که این کار را بکنند. داستان‌نویسان محقند از شخصیتی تاریخی شخصیتی داستانی بسازند. محقند خوبها را بد کنند و بدها را خوب. شاید بگویید زیاده روی است اما مگر تاریخ نویسان نبوده‌اند که خوبها را خوب و بدها را بد به قلم کشیده‌اند؟ چرا به آنها اعتراضی نشد؟ چون حقیقت را می‌نوشتند؟ داستان‌نویس هم حقیقت را می‌نویسد. حقیقت داستانش را و هیچکسی نمی‌تواند معترض واقعه داستانی شود.
و اما رمان (سمفونی بابونه‌های سرخ) به قلم (محمد اسماعیل حاجی‌علیان) که بهانه‌ای شد تا مطالب فوق را بنویسم را آیا می‌شود در محدوده رمان تاریخی جا داد؟
مترجمی هراچ نام در حال ترجمه سندهایی از دوران شاه عباس است و درگیر روایتی که خواجه یا خاجه بودن جد همسرش را برایش مهم کرده و در این گیر و دار سفر تاریخی مبهمی بین خواب و بیداری به عصر صفوی دارد و نهایتا شناخت عمومی از شخصیت شاه عباس صفوی ارائه می‌شود و آرزویی که نام نوه مترجم را بهادر بگذارد یا محبوبعلی یا رضا. چرایش را دیگر باید رمان را بخوانید.
هرچند که داستان در فضایی امروزی شروع می شود اما بازخوانی یا ترجمه برخی اسناد و برخی صفحات تاریخی و خرده روایتهایی که در زمان صفوی رخ می دهد و در داستان نوشته می شود، تردید تاریخی بودن یا نبودن را از اثر برمی دارد و می توانیم با اطمینان بگوییم که با یک داستان تاریخی روبرو هستیم. داستانی که درست یا غلط بودن ماجرایش برمی گردد به اینکه نویسنده اش توانسته باشد آنرا برای مخاطبش باورپذیر بکند یا نه.
داستان تاریخی نه بر اساس فضای وقوع که بیشتر بر اساس حوادث و شخصیتهاست که معنی می شود. شما هم اعترف می کنید که اگر شخصیتی تاریخی را در موقعیتی تاریخی قرار بدهیم اما کنش ها و واکنش ها و دیالوگها مثلا امروزی باشد؛ عملا بجای یک شخصیت تاریخی یک کاریکاتور تاریخی خلق کرده ایم. به همان نسبت حضور یک شخصیت امروزی با رفتار تاریخی نامانوس و خنده آور است. داستان (سمفونی بابونه های سرخ) یک رمان تاریخی است چون شخصیتهای تاریخی در وضعیتی تاریخی رفتاری همزمانی دارند و حضور یک راوی امروزی در فضا، مخل جریان قصه نبوده که هیچ، توانسته پتانسیل روایتی بالایی هم به کار بدهد.
مطمئنا تایید می کنید که یکی از مهمترین عناصر شکل¬گیری یک روایت و بهتر بگوییم مهمترین عنصر شکل دهنده یک روایت، راوی آن است. در روایت بین ژانری رمان ( سمفونی بابونه¬های سرخ) از راوی اول شخص با کارکردی متفاوت استفاده شده.
داستان نوشتن از تاریخ و شخصیتهای تاریخی اغلب بدین گونه بوده که نویسنده از راوی دانای کل بهره برده و این راوی هم دوربینش را روی شخصیت محوری متمرکز و حوادث و اتفاقات پیرامون شخصیت را در روایتی با زبان خود بیان می کرده است. در چنان برخوردی با داستان تاریخی هم البته خلاقیت در روایت به واسطه نگاه راوی و موضع نویسنده بروز خواهد داشت اما بدیهی است که راوی دانای کل برای عبور از نگاه تک بعدی دردسرهای زیادی را باید متحمل شود. محمد اسماعیل حاجی علیان اما، برای رمان تاریخیش نقشه دیگری کشیده. او راوی را در متن حوادث قرار می دهد تا با نزدیکی بیشتر خواننده و راوی و شخصیتها بتواند احساسات حماسی پیرامون شخصیت ها را هرچه بهتر منتقل کند. احساساتی که شاید یکی از مهمترین محرک های مخاطب در خوانش آثاری از این دست بوده و هست.
داستان با قاب¬بندی شبهه برانگیزی آغاز می شود. راوی بیان می کند که در حال ترجمه چند سند کهن است و برای اینکه ترجمه با اصل اسناد مطابقت داشته باشد سعی می کند آنرا به زبان و ادبیات روزگار کهن بنویسد. از همینجا مشخص می شود که راوی قصد دارد بار روایت بخشی از ماجرا را بدوش متن تاریخی بگذارد و از زیاده گویی که آسیب اغلب راویان اول شخص است پرهیز کند. البته ماجرای نوه دار شدن و احساسات راوی اصلی رمان موجب می شود ما همزاد پنداری مناسبی در لحظه حال با راوی داشته باشیم و او را در سیر و سلوک آینده اش همراهی کنیم. جایی که بعد از خاطرات میناس رنگ ساز از نخستین دیدارش با رضا عباسی که در فصل نخست می خوانیمش اتفاقی شگفت روی می دهد.
هراچ که مترجم است در عبور از سی و سه پل به عصر صفوی و ایام جنگ با ازبکان در خراسان می رود و ارمنی زاده مسلمان شده ای به نام محبوبعلی او را بجای مستشار نظامی همراه خود به نبرد می برد. اگرچه قبل از آغاز نبرد، هراچ به روزگار حاضر برمی گردد و با تصور رویابینی به انتها می رسد اما بسیاری از ماجراهای زندگی شاه عباس در روایت سلحشورانه محبوبعلی بیان می شود.
در بخش بعدی هم بیش از آنکه راوی سخن بگوید خاطرات میناس و چند سند تاریخی دیگرند که صحبت می کنند و شاه عباس است که مهربانی می کند و بعد شاه عباس است که خشمگین می شود و دوباره میناس است که در میانه این لطف و قهرها به عشق زیبایش می رسد. راوی هم به بیان حالات خود در حین ترجمه قناعت کرده و اجازه می دهد تا مخاطب با کمترین واسطه شخصیتها را درک کنند.
استفاده از راوی اول شخص در ماجرای فرعی داستان با ایجاد این تصور که ماجرای فرعی مهم است و روایت ماجرای اصلی از زبان یا قلم دیگران که نقش کمرنگی در ماجرای فرعی دارند استراتژی مناسبی است که سلطه روایت راوی را از متن بر می دارد و می تواند تا حدودی منجر به ایجاد تعلیق یا حتی چند صدایی در اثر شود. وقتی شخصیت های مختلف روایت خودشان را از یک ماجرا بگویند و نهایتا مخاطب در جایگاه قضاوت قرار بگیرد که درست کدام است و نادرست کدام.
اما بنظر می رسد دو نکته از ذهن نویسنده رمان مذکور بدور مانده باشد. نکته اول اینکه درچنین تکنیکی شایسته است که راوی اصلی که قاعدتا با اصول نوشتن آشنایی هم دارد ماجراهای دیگران را با نقل قول غیر مستقیم بیان کند تا روایت از زبان او و به نام دیگران باشد و الا یا متن پر می شود از جملات غیر ضروری که افراد غیر متخصص در نوشتار، روایتشان می کنند و یا تمام قصه گویان به داستان نویسان حرفه ای بدل خواهند شد. اتفاقی که به اعتقاد بنده در (سمفونی بابونه های سرخ) رخ داده. بعد از خواندن رمان اعتراف می کنید که غیر از هراچ که مترجم است و آشنا به قواعد نوشتن؛ میناس رنگ ساز، رضا عباسی نقاش، محبوبعلی جنگاور و شاه عباس مهربان و شاه عباس خشمگین و حتی دختر زیباروی ارمنی که در بازار می گردد و دلبری می کند؛ همه و همه چنان روایتگران ماهری هستند که راوی اصلی نیز دربرابرشان به فراموشی سپرده می شود.
دومین نکته که باید به آن دقت شود دوری و نزدیکی کلان روایت هاست. کلان روایتها در برابر خرده روایتها در واقع کلیت ساختمان رمانند. ماجراهای عمومی که موجب می شود خرده روایتها در ساختاری مناسب و منطقی کنار هم قرار بگیرند و رمان مهندسی شود. اینجا تاکید می کنم که کلان روایت و خرده روایت را نباید با روایت اصلی و فرعی اشتباه گرفت. روایت اصلی و فرعی خودشان می توانند کلان روایت باشند.
در چنین تکنیک روایتگریی که راوی اول شخص در ماجرای فرعی قرار می گیرد و ماجرای اصلی را به بهانه های مختلف و با نقل از این و آن می گوید، هرچقدر که ارتباط نزدیکتری بین روایت فرعی و اصلی به عنوان کلان روایتهای داستان، وجود داشته باشد فهم و درک چرایی حوادث ساده تر خواهد شد. معنای ساده تر این مطلب این است که اگر بندهای ارتباطی بین ماجرای فرعی و اصلی نیرومندتر باشد و دلایل برخی حوادث در دو ماجرا قابل رهگیری باشد، آنوقت درک داستان مقدورتر خواهد شد.
در رمان (سمفونی بابونه¬های سرخ) همین ارتباط بین دو روایت در قالب یافتن پاسخ برای پیشینه خانوادگی همسر است که دو ماجرای حال و گذشته را به هم مربوط می کند. حادثه ای در گذشته هست که کشف چیستی و چراییش هراچ را مسمم به کنکاش در تاریخ گذشتگانش کرده. این عامل محرک، به خوبی داستان را تا ابتدای بخش محبوبعلی پیش می برد. عشق میناس رنگساز به دختری که در بازار او را دیده و بی اختیار نتوانسته چشم از او بردارد و شیطنت دختر و تصویری که از این دو توسط رضا عباسی بر دیوار کاخ حک می شود در ارتباط مستقیم با انگیزه های هراچ از ترجمه است و خواننده را هم پای ماجرا به پیش می برد. در این بین ماجراهایی از زندگی شاه عباس هم از زبان رضا عباسی روایت می شود.
تا اینجا چفت و بست ها کامل است. بخش محبوبعلی اما علی رقم روایت شیوای محبوبعلی از وقایع و انگیزه های حماسی موجود، ارتباط چندانی با انگیزه های هراچ ندارد. این پل ارتباطی ضعیف خودش را مخصوصا جایی نشان می دهد که ما در تردید باقی می مانیم که آیا هراچ به سفری در زمان رفته یا رویا دیده است. در هر دو صورت شایسته تر بود که نویسنده ارتباط بهتری برای بازگشت به گذشته تدارک می دید.
در بخش های بعدی بازگشت هراچ مترجم در کالبد راوی و ترجمه اسناد موجب می شود که حوادث ارتباط بهتری با هم پیدا کنند و نخ روایت استحکام بیشتری داشته باشد. این ارتباطات مناسب در ابتدا و انتهای رمان البته موجب خواهد شد که خواننده به نتیجه مطلوب نویسنده برسد؛ که همانا دل دادن مخاطب به زندگی و روزگار شاه عباس است اما، با توجه به حجم بالای فصل محبوبعلی و ارتباط کمتر آن با حوادث حال در کنار حادثه شگفت سفری تاریخی در زمان، به نظر می رسد که این فصل آزمونی برای حوصله مخاطب نیز خواهد بود. مخصوصا که زبان روایت در این بخش اکثر با زبان تاریخی محبوبعلی است.
در مجموع اگر بخواهیم کارکرد راوی در این رمان را بسنجیم باید اعتراف کنیم که نویسنده توانسته از اغلب پتانسیلهای روایتی راوی بهره ببرد و اگر چند اشتباه ساده در مهندسی ماجرا را ندیده بگیریم تنها سختی رمان در خوانش اغلب آن به زبانی تاریخی است و سوالی که آیا این شخصیتها به راستی تا این حد نویسنده بوده اند یا نه؟

دیدگاهتان را بنویسید

*

این مطالب را هم بخوانید ...