امروز : ۲ مهر ۱۳۹۶
تبلیغات   |   درباره ما   |   تماس با ما
تبلیغات
سامانه پیام کوتاه
سامانه پیام کوتاه سنگسر نیوز
پیش بینی آب و هوا
مهدیشهر
مهر ۲, ۱۳۹۶, ۲:۱۵ ب.ظ
 

آفتابی
27°C
رطوبت: 14%
سرعت باد: 4 m/s جنوب
اطلاعات بیشتر...
 
آمار سایت
  • 347
  • 1,275
  • 3,366,832
  • 1,104
  • 3,697
  • فروردین ۱۰, ۱۳۹۶

یادداشتهای سنگسری دختر


یکی از مناظر فراموش نشدنی “خیل” که یادآوری اش همواره یک منبع انرژی برای من است: تماشای “پس” و “بازی “بچوو” های شیطون در “سربره”بعد از “بره “صبح ،از “برگافه گوت”

 دیدی نامزدت جشن تولدت یه تکه طلا بهت هدیه می ده بعد یه عروسک سنجاب ناز هم همراهش می ده،یعنی کلی ذوق و همچین احساساتی می شی که چشمات پر از اشک می شه، خدا هم تو طبیعت این چشمه سر راه “خیل”ما همچین کاری کرده بود،چشمه به اون نازی با چندین و چند… گونه گل و گونه گیاهی و صدای آب و … بعد وسط جوششگاه چشمه یه گل سفید طناز هم روییده بود،یعنی یکی از طنازترین موجوداتی بود که تو زندگی ام دیده بودم.خوب چشمای من نباید پر از اشک می شد؟

وقتی بچه بودم،یکی از وظایفم جارو کردن “بره”بود،هر چی جارو می کردم باز هم “سریم “بود.جارو هم از این جاروهای سنگسری دست ساز بود که بیشتر از جارو کردن ،پر می شد. سلیقه ام می گرفت که اینقدر تمیز کنم که به خاک سفت و سنگ برسم،بعد چقدر تمیز خواهد… شد.وقتی بعد ۱۵ سال رفتم “خیل”بره همونجوری شده بود،خاک سفت و سنگ،اما من گریستم،چون این یعنی علامت اینکه مدت هاست که این بره دایر نیست.
*بره:محل شیردوشی-*سریم:سرگین گوسفندان

اینجا،چشمه ای در راه ییلاقمان است،می دانید آنجا با من چه می کند،تمام موجودیت مرا از دنیای هیاهوهای خفه می دزدد و به دامان سکوت پر سخن می اندازد،سخنانی که از جنس الهام و تشعشع هستند،…و از این جام های آگاهی چه چالاک و شاد و سرمست می شوم…

کودکی در “خیل”یک معجزه بود.کوه بالایی بودن یادمان می داد و دنیای گوسفندان با کوچولوهایشان کوچکی کردن.بالایی بودن در روح و کوچکی کردن در خودخواهی های کور.
*خیل:ییلاق در گویش سنگسری

دوستم بچه بوده ،داشتند می رفتند “خیل”،به باباش گفته:”به به ،یون خدایه؟”اون سنگ وسطی صخره رو می گفته.

برای رفتن به “خیل”در یک روستایی اتراق می کردیم.یک شب اونجا تو یک همچین بالکنی خوابیدیم.تا صبح نسیم لطیف و خنک بود و صدای خنده های برگهای درختان تبریزی در نوازش فراگیر باد،و این تجربه ،باور بهشت روی ذهن های شفاف است.

راه می ری،چشمت مهمان رنگ هاست،مهمان حس رویش . گونه های مختلف گیاهی روی ذهن و دلت، لی لی می کنن و تو از این پذیرایی فوقالعاده راه، پرانی.همه وجودت پران.بعد می یای شهر،زمین آسفالت سیاهه.قطعا اون موقعی که بشر برای ایجاد تسهیلات طبیعت رو نابود کرد ،مسیر اشتباهی رو رفت.باید تسهیلات بدون حذف طبیعت به دست بیاد،مثلا به جای آسفالت،روی زمین شیشه می کشیدند با امکانات گلخانه ای.

این گل ها تو “خیل”مون در می یومد،در نظر من زیباترین گل های خیل بودن،انگار که طرح لباس یک زن بود،زنی که تازه عروسه یا مثلا فرشته انیمیشن پینیکیو؛بدینسان طبیعت با ما حرف می زد،هر گل یا بوته ای ،حالات سنگ ها ،رفتارهای حیوانات و …طرحی به ذهنمان می انداخت و حسی به دلمان و ما با شاهد طبیعت هم آغوش بودیم و او زمزمه های عاشقانه در گوش جانمان نجوا می کرد و ما را از درون آرام و بزرگ می کرد و این همان سنی است که کودکان شهر نشین با چهارچشم پای بازی های کامپیوتری نشسته اند اما چشم و گوش جانشان به دیدار شاهد فتان طبیعت روشن و بالنده نیست.

خاکستر داز،مرا یاد خاکستر عشق های آتشین می اندازد. آخر داز سریع آتش می گیرد،همانقدر که زیبا و خیره کننده می سوزد،دود می کند، و سریع هم خاکستر می شود. داز به کار افروختن آتش می آید و از آن زغالی که پایدار گرم و روشن بماند،باقی نمی ماند.

خیل:آنجا که دیواری نیست نه برای جسم نه برای روح
وقتی بعد ۱۵ سال رفتم”خیل” و برگشتم.تو اتوبوس که بودم و به تهران نگاه می کردم،خدا شاهده تهران رو مثل یک جعبه کبریت آلوده به گریس سیاه می دیدم ومردم انگار مورچه هایی بودند که به داخلش رفت و آ…مد می کردند.اونقدر به نظرم بسته و تنگ بود زندگی در شهر.گو اینکه تماشای شهر،تماشای دیوارهای مادی و چهارچوب ها و دیوارهای روانی بود و دلتنگ اون عظمت،بکری و بی دیواری روحی و مادی خیل بودم و از دوری اش عصبی.زندگی بی دیوار می خواستم.

کوچ،مهاجرت،و لحظه هایی که خورشید “خیل” در افق چشمانم طلوع می کرد و لحظاتی که خاطرات سه ماه زندگی در آن را پشت سر می گذاشتیم و در حالیکه “مال” ها به زور سربالایی تپه های اطراف “خیل” را بالا می رفتندچشم ما به پشت مسیر بود،یعنی خیل تا آنجا که دیگر در میان تپه ها و کوه ها از نظر محو می شد.

 

۳۷ پاسخ به “یادداشتهای سنگسری دختر”

دیدگاهتان را بنویسید

*

این مطالب را هم بخوانید ...